تبليغاتX
ستاره شرقی

ستاره شرقی

خدایا!ذهن من چون قایقی توفان زده درتلاطم است آیااین قایق راآرامش می بخشی تا من در خواست تورادریابم؟

بازگشت

سلام.ما اومدیم.حدودا ۱ سال و دو ماه پیش ازتون خداحافظی کردم و امروز برگشتم.اگه بخوام براتون خیلی خلاصه این یکسال رو شرح بدم یکلام باید بگم خیلی خوب بود.خیلی.چون هم روزانه دانشگاه محبوبم ارشد قبول شدم و هم در یک شرکت معتبر و با کلاس مشغول به کار شدم.مطمئنا یکسال پیش عمرا نمیتونستم این روزها رو تصور کنم چون همیشه فکر میکردم انسان خودش باید زندگیش رو بسازه اما الان عقیدم عوض شده.فکر میکنم ادم باید تلاشش رو بکنه اما بعد از تلاش خودش رو رها کنه و بگه:خدایا توکل بر تو هرچی صلاحه همون رو برام رقم بزن.و من توکل کردم.توکل کردم بر کسی که قدرت لایزال داره و رحمت لا یتناهی. پس دوستان!تلاش کنید وبر خدا توکل کنید تا شما رو به اونچه که صلاحتون هست برسونه .ازش نخواید که شمارو به اونچه که دوست دارید برسونه بلکه بخواید صلاحتون رو در بهترین ها قرار بده و بهترین ها رو براتون رقم بزنه.ان شالله
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 18:31  توسط مهسا   | 

سلام.به قول یکی از دوستان

                               دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان پذیر نمیباشد.

مارفتیم!اما بر میگردم.۵ماهی نیستم.میخوام برای ارشد بخونم.دعام کنید.با نظراتون بهم دلگرمی بدید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 11:8  توسط مهسا   | 

مناجات خواجه عبدالله انصاری

الهی:

چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو!

چه خوش بازاری است بازار عارفان در کار تو!

چه اتشین است نفس های ایشان در یادکرد و یادداشت  تو!

چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو!

چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو!

                                                              

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:44  توسط مهسا   | 

دعایم کن خدای من........

خدایا ازت غافل شدم و تو خبرم کردی...............

دلم برایت تنگ شده بود ...........

این دلتنگی انقدر زیاد بود که گاه امانم را می برید..............

صدایم کردی .........

خیلی وقت است که صدایم کردی..........

درست بعد از رفتنم...........

یادم هست با صدای بلند هم صدایم کردی.........

ومن برگشتم و با چشمان اب گرفته ام نگاهت کردم...................

یادت هست؟خدای خوب من...........

مرا به گستا خی ام مجازات نکردی............

من با تو معامله کردم............

و چه خوشبختم که تو ترک این معامله نکردی.........

دوباره به سویت برگشته ام........

در اغوشت.......

و اگر این روزها سکوت کرده ام تنها برای این است که می خواستم اندازه بودنم را بسنجم..............

خدایا....

این من....

این تو............

این من  همه از ان تو..........

خدایا...............

به شدت برایم دعا کن................

                                      ........... دعا کن...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 14:54  توسط مهسا   | 

ایمیلی از طرف خدا...........

امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت میکردم و امیدوار بودم با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه نظرم را بپرسی و یا برای اتفاق خوبی که دروز در زندگی ات افتاد از من تشکر کنی اما متوجه شدم که خیلی مشغولی .مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی!

وقتی داشتی این طرف و ان طرف میدویدی تا حاضر شوی فکر میکردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی سلام.اما تو خیلی مشغول بودی.یکبار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز انکه روی یک صندلی بشینی .بعد دیدمت که از جا پریدی .خیال کردم میخواهی با من صحبت کنی اما بطرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از اخرین شایعات با خبر شوی .تمام روز با صبوری منتظرت بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان مکنم اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی .شاید چون خجالت میکشیدی که با من حرف بزنی سرت را بسوی من خم نکردی.تو به خانه رفتی و بنظر میرسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار تلویزیون را روشن کردی.نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در ان چیزهای زیادی نشان میدهند و تو هرروز مدت زیادی از روزت را جلوی ان میگذرانی در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری.بازهم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالیکه تلویزیون نگاه میکردی شام خوردی و بازهم با من صحبت نکردی.موقع خواب ..............فکر میکنم خیلی خسته بود ی .بعد از ان به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی و به رختخواب رفتی و فورا بخواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو اماده ام .من صبورم.بیش ار انچه که تو فکرش را بکنی.حتی دلم میخواهد بتو یاد بدهم چگونه با دیگران صبور باشی.من انقدر دوستت دارم که هروز منتظرت هستم .منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.خیلی سخت است که مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب من بازهم منتظرت هستم.سراسر از عشق به تو ، به امید انکه شاید امروز کمی وقت هم به من بدهی .ایا وقت داری این ایمیل را برای کس دیگری بفرستی؟اگرنه عیبی ندارد می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.روز خوبی داشته باشی:

                                                                 دوست و دوستدارت :خدا

اگه این ایمیل در inbox شما بود چه احساسی داشتید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 11:51  توسط مهسا   | 

خدا یا !

وقتی  خیلی حرصم میگیرد

وقتی  خشم باعث تندی اخلاقم می شود

وقتی  به آن چیزی که دارم قانع نمی شوم

وقتی  به کار های اشتباهم اصرار دارم

وقتی   شیطان وارد روحم می شود

وقتی  از راه درست و سالم سر پیچی می کنم

وقتی  خودم را به خواب غفلت می زنم

وقتی  به جای حقیقت باطل را انتخاب می کنم

وقتی  اشتباه خودم را کوچک می بینم واشتباه دیگران را بزرگ

وقتی  کارهای خوب دیگران را کم می بینم کارهای خوب خودم را زیاد

به خاطر رفتارهای بد و اخلاقهای زشتم از تو عذر میخوام.. مرا ببخش!


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:6  توسط مهسا   | 

پرواز را یاد بگیر....

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی .


من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!


آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.


وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را .
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.

دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.

و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:0  توسط مهسا   | 

یک مناجات کوتاه

پروردگار مهربان من:

کسی که اکنون مشغول خواندن این متن است زیباست چون دلی زیبا دارد.

چون تو دوستش داری و به او نظر کردی قدرتمند و قوی و استوار است چون تو پشت و پناهش هستی

خدایا از تو میخوام کمکش کنی تا زندگیش سرشار از بهترین ها باشد

معبود من به او درجات عالی دنیوی و اخروی عطا فرما و کاری کن به انچه چشم امید دوخته و انگونه که به خیر و صلاحش هست برسد ان شاالله

خدایا در سخت ترین لحظات زندگی یاریگرش باش

تا همیشه بتواند همچون نوری در تاریکترین و سخت ترین لحظات زندگی اش بدرخشد و درناممکن ترین موقعیت ها عاشقامه مهر بورزد.........

امین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:12  توسط مهسا   | 

متن کوتاه عاشقانه

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.

                        قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است

بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند

                        .تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:49  توسط مهسا   | 

متن کوتاه عاشقانه

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:47  توسط مهسا   |